فرشــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

























     امروز روز مهمي است ، زيرا اولين روز از باقيمانده عمر توست !!!

تاريخ جمعه 25 آذر 1398برچسب:,سـاعت 14:21 نويسنده فرشته

 

بنام خداوندی که داشتنش جبران همه نداشته هاست

 

می ستایمش چون لایق ستایش است


تاريخ شنبه 19 فروردين 1398برچسب:,سـاعت 15:44 نويسنده فرشته

سال 92 سالی بود پر از اتفاق

اتفاقایی عجیب ، اکشن،ترسناک،عاشقانه،پر استرس،پر بیماری،پر از قهر و مملو از آشتی،حتی پر از خاله زنک بازی...

قسمت عاشقانه ش:بوسه

حول و حوش شهریور بود یا شاید قبل ترش

یکی از ورودیای جدید تو فیس بوک بهم reguest  داد

برام مهم نبود کیه

کلا بچه های یونی رو Addنمیکردم

دیدم ک پی ام داده ک عذر میخوام ی سوال دارم

گفتم 2 حالت داره:یا میخواد چرت بگه ک ی  حال اساسی ازش میگیرم(دوره ای بود ک پسرارو دروغگوهای بیشخصیت میدونستم)

یا واقعا سوال داره ک جوابشو میدم

accکردم

از حرفاش پی بردم ک منو با یکی از دوستام اشتباه گرفته

تابلووو بود ب نیت آشنایی با دوستم اومده

ب خودشم گفتم

سریع گفت نه این چه حرفیه

گفتم بهش گیر نمیدم

نهایتا 2ماه دیگ خودش ب حرف میاد

و اومد...خنده

ولی بهونه reguesteshاین بود ک میخواد کتاب بنویسه و انگار دوست منم  میخواد بنویسه و احسان مثلا از اون کمک میخواست

امان ازین جوونااا...

احسان پسر خوبی ب نظرم اومد

ازش ی سری تعهد گرفتم

مکررا ذکر نمودم ک پسر باید محجوب باشه (بنده خدا دیگه تا من میگفتم پسر،خودش میگفت باید محجوب باشه)خنده

خلاصه اینکه مساله رو با عرفانه مطرح کردم

اونم جریانو ب مامانش گفت

احسانم ب خانوادش گفت

در نهایت من الان ی پسر دارم و ی عروس بوسه

پسری ک تا یکماه پیش مامانشو ندیده بود(توسط عروسم لو رفتم)مردد

هر کااااری از دستم بربیاد میکنم ک اینا بهم برسن

دلیلشم کاملا شخصیه

همین ک من ب اونچه ک میخواستم نرسیدم

واسه این دنیا بسه

هر کی رو بتونم به اونی ک بخواد میرسونم

 

ب تلافی کاری ک سرنوشت با من کرد...

 

امیدوارم هرچه سریعتر عروسی کنن که من انقد استرس نداشته باشم ک نکنه بی سرانجام بمونن و من شرمنده عرفانه شم

===============================

 خاله پروانه و خاله فرزانه خونمون بودن

من و فهیمه و غزاله پیش هم نشسته بودیم

گوشیم زنگ خورد

شماره ناشناس بود واسه همین جواب ندادم

غزاله گفت مشکوکی

چرا جواب ندادی؟؟

واسه این ک ثابت کنم من شعورم بالاتر از اینه ک با موجوده بیشخصیتی ب اسم پسر دوست بشم(فرشته بی اعصاب) گوشیمو

جواب دادم

ک تا امروز میگم کاش هیچوفت جواب نیدادم

بس ک برام بار روانی داشت...

گفتم الو

گفت سلام فرشته...

گفتم سلام.شما؟

گفت:فرشته منو نمیشناسی؟

گفتم نخیر

گفت من پرهامم

گفتم نمیشناسم و قطع کردم

این ک چند بار اونشب زنگید بماند...

حسش نیست همه جریانو بنویسم

حتی فکر کردن بهش اشکمو درمیاره

حدودای 2هفته هر باکس گوشیمو چک میکردم

میدیدم اس مملو از فحشای رکیک برام فرستاده

نمیدونم چرا گریه میگرفت

نمیدونم چرا انقد ناراحت میشدم

یادمه شب شعر بود

تمام مدت با غزاله داشتم میخندیدم

تموم ک شد راه افتادم سمت خونه

هوا ابری بود

باز اون حس مزخرف اومد سراغم

اشکام سرازیر شد

نمیدونم چرا

شاید ب خاطر اون اس فحشی بود ک تو شب شعر برام فرستاد

فرداش رفتم یونی

غزاله پرسید چته

بازم اشکام سرازیر شد

بیچاره غزاله هول کرد

آخرشم نفهمیدم چرا انقد گریه ام میگرفت

جریانو به بابام نمیتونستم بگم

بابا خودش استرس مریضیشو داشت

اغلب شبا تا صبح خوابش نمیبرد

تا اینکه

گفتم شاید شمارمو صبا ب این یارو داده

بماند ک چطوری فهمیدم ک همین شماره به سپیده و صبا و پریسا هم اس میده

رفتیم حراست شکایت نوشتیم

تا پامو از دانشکده گذاشتم بیرون دیدم بهم زنگ زده بوده

بعد اس داده:شنیدم تو eco بر علیه م توطیه کردی

کپ کردم.داشتم سکته میکردم.کلی زنگ زد

اسمشو ک رو گوشیم میدیدم تو دلم خالی میشد

تو بدنم شروع میکرد به لرزیدن

فرداش عرفانه امار خطشو بهم داد

از یه اطلاعاتی گرفته بود

تو حیاط نشسته بودیم با غزاله

بچه ها اومدن پیشمون

میگفتن نترس

استرس نداشته باش

ولی داشتم

خیلی زیاد...

================================

تو حیاط بودم

گوشیم زنگ خورد

ناشناس بود

خدایا ای کیه دیگ

جواب دادم

از دفتر رییس دانشکده بود

گفتن برم اونجا

رفتم

گودرزی کلی باهام حرفید

استرسم بیشتر شد

=========================

شاید یک هفته ای میشد ک اس نداده بود

خیلییی حالم خوب بود

به عرفانه گفته بودم دیگه میخوام برنامه بریزم درس بخونم

شبش گوشیم زنگ خورد

بازم شماره ناشناس

از حراست مرکز بود

گفت شما این هفته به هیچ وجه نیا دانشکده

باهاش حرف زدیم

به نظر آدم خطرناکی میاد

بمون خونه

قطع ک کردم

دیدم برام اس اومده

یک تماس از دست رفته از...

داشتم سکته میکردم

از بقیه اونایی ک بهشون اس میداد پرسیدم به شمام زنگ میزنه دیگه؟

گفتن نه

پس چرا منو ول نمیکرررد؟؟؟شاید چون تهدیدش کرده بودم

============================

فردا صبحش گوشیم زنگ خورد

دکتر گودرزی بود(رییس دانشکده)

گفت نیا دانشکده

ب استاداتم جریانو میگم

============================

غزاله میگفت استاد مختاری ک جریانو فهمید تا آخر کلاس اخماش باز نشد.متینام همینو گفت

استاد لاجوردی پیشنهاد داده بوده سیم کارت طرفو ردشو بزنه

خلاصه اینکه سال 92 برای من 3 تا استرس بزرگ داشت:مریضی بابا،پرت شدن بابا و پرهام

===========================

سال تحویل امسال قم بودیم

خونه مامان زری

همه فامیل مادری بودن

بعدش رفتیم شمال

خونه عمه

همه فامیل پدری بودن جز عمه کوچیکه

===========================

پسر داییم چهار روز رفته سربازی

نشسته بود واسه پسر خاله و داداش من دوساعت خاطرات سربازیشو تعریف میکرد

امیر بیچاره با یکماه سابقه خدمت و داداش گلم با هجده ماه سابقه هیچی برای گفتن نداشتن و دو ساعت تمام ب خاطرات هیجان

انگبز چها روز سربازی هادی گوش میدادن :))))))

==========================

غزاله توسط روح الله دوست داشته شده 3>

روح الله پسر احسان و نوه اینجانبه

خودمم ک از سایر پسرا چندشم میشه

دیگه م خواستگار قبول نمیکنم

ک آخرش بشه مث محمدرضا

جوون مردم افسرده شده

استاتوس زده

خودش از اول میدونست ک نمیشه

ولی من تازه فهمیدم ک دلش جای دیگه گیر بوده

(مخاطب خاص)

یا

گفتی دهانت بوی شیر میدهد

و رفتی...

امشب به افتخار تو دهانم بوی سیگار،بوی الکل میدهد

برمیگردی....

 

من بهش گفته بودم سنت کمه،باید بزرگتر بشید

نگفتم بچه ای :(

بیا

تازه دهنشم بو میده

ایییییییییییییییییمهر شده

===========================

برای هرکس ک رفتنیست

فقط باید...

کنار ایستاد..

و...

راه را باز کرد...

به همین سادگی!

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:اونایی ک لایق نود وسه نبودن رو تو تقویم نود و دو جا گذاشتم...بعله :دی

 

امسال نه سالیست ک باید باشد

                                      سالی ک نکوست از بهارش پیداست

 

سروده خودم

خخخخخخخخخخخخخخخخخ

تحت تاثیر برادر ارسلان :دیییییییییی

 

 

 

 

 

 

تاريخ سه شنبه 12 فروردين 1393برچسب:,سـاعت 19:3 نويسنده فرشته

قم ک بودم مامانم زنگید گفت چند بار زنگ زدن

اومدم تهران

اومدن خونمون

باهاش حرف زدم

گفتم من هیچ حسی به شما ندارم

گفت من 5،6ساله به شما علاقه خاصی دارم

گفتم ما باهم برخوردی به اونصورت نداشتیم

حرفی نزدیم

گفت واسه عاشق شدن به حرف زدن نیازی نیس

گفتم من بدون عشق نمیتونم ازدواج کنم

گفت بهم فرصت بدید

بذار خودمو عشقمو ثابت کنم

گفتم نمیتونم این فرصتو بدم چون اگ تو این مدت علاقه در من ایجاد نشه و ردتون کنم ضربه میخورید

ردش کردم ولی

ول کن نیست هنوز

ولییییی وجدانا یه عاشق واقعی با این 2تا چشامون دیدیم

والااااااااااااااااا

============================

استاتوساش خیلی عاشقانه و خفن شده

نمردیم و مخاطب خاص ی نفر شدیم :D :D

============================

حقمو از اعلاباف گرفتم

لایک ب شهامتو جراتم

===========================

به پسره گفتم فک نکنم بتونم بهتون علاقه مند بشم

گفت: اگ مشکل عاشق شدنه ک من حاضرم هرکاریو واسه شما انجام بدم

هر کاریو

سر ک نه در راه عزیزان بود

                               بار گرانیست کشیدن ب دوش

بهش گفتم نمیشه،ضربه میخورید

گفت:مهم نیس.بجاش میدونم ک تمام سعی خودمو کردم

گفتم حتما قسمت نیست

گفت:با قسمت میجنگم تا به مراد دلم برسم،مگر آنکه مراد دلم دل شکستن بلد باشد

گفتم حالا ایشالا یکی دیگه

گفت من بجز شما به کس دیگه فکرم نمیکنم

گفتم ایشالا یکی خیلی بهتر از من نصیبتون میشه

گفت من موردی مناسب تر از شما تو این دنیا نمیبینم

اینجا بود ک شیطونه گفت:خاک تو سر خرت.خب زنش شو دیگه الاغ

باز بهش گفتم من فعلا سر در گمم

گفت شما سر سوزنی ب من امید بده من تا قیام قیامت منتظرت میمونم.دوست ندارم حالا ک اومدم جلو راحت از دستت بدم

گفتم نمیخوام ازم دلگیر باشید

گفت راستیتش دلگیرم ولی نه از شما.از خودم ک نتونستم به کسی ک چندین ساله بهش علاقه دارم برسم

گفتم متاسفم

گفت شرایطه منو درک کنید

ی شب هواب راحت ندارم.10000 بار رویاهامو ساختمو خراب کردم

گفتم سعی کنید فراموش کنید

گفت عشقی ک فراموش بشه از نظر شما عشقه؟

من دوست داشتم از اول راه با شما باشم...

خلاصه اینکه ردش کردم

ولی هنوز پیگیره

فهیمه میگه بهش فرصت بده

میگه از دستش نده حیفه

مامان بابا و محمدم همینو میگن

موندم چیکار کنم

توکل ب خدا

هر چی صلاحه اتفاق بیافته

 

پ.ن:اگر دیدی دنیا برات مفهومی نداره تحمل کن

شاید خودت دنیای کسی باشی

 

 

پ.ن:چیزی رو یاده من نیار         اونقد خرابم ک نگوووو

 

 

 

تاريخ جمعه 4 بهمن 1392برچسب:,سـاعت 23:17 نويسنده فرشته

عمیقا فکرم درگیره

ولی در عین حال نمیتونمم فکر کنم

اصن ی حال و روزه داغونی دارم

ولی خیالی نیست

خدا بزرگه

حواسش اینجاس

پیش من...

تاريخ جمعه 4 بهمن 1392برچسب:,سـاعت 13:44 نويسنده فرشته

دیشب اومده بودن ک ببرن :دی

مامانش اصرار داشت همون شب جواب + بدم

دیگه نهایتا 2روز بهم وقت میده

دارم فرار میکنم میرم قم

ک وقت داشته باشم بیشتر فکر کنم

برگشتم همه ما وقع اونشبو مینویسم

شب جالبی بود

=======================

پسر عمم گیر داده تو حیفی

ما شوهرت نمیدیم

عایا برای شوهر کردن اجازه پسر عمه الزامیست؟؟؟؟؟

======================

از اعلاباف نفرت دارم

تاريخ جمعه 27 دی 1392برچسب:,سـاعت 11:12 نويسنده فرشته

حدودا 3ماه پیش یه پسره نخبه اومد خواستگاریم

اسمش محمد بود

ولی خب نخبه بود

و من با این میزان آیکیو اصلا باهاش احساس راحتی نمیکردم

بگدریم از اینکه مامان کلید کرده بود ک پسره قورتت داد انقد نگات کرد

خیلی بدم اومد در کل

با اینکه هم قیافه خوبی داشت

هم تو قسمت پژوهش مجمع تشخیص مصلحت نظام بود

======================

ماه پیش یه پسره اومد به اسم مجید

قیافش بد نیست

ولی خب شاخم نیست

ولی وجدانا صدای گرمی داره

فعلا در دست بررسیه

فقط میترسم خسیس باشه

پسره موقع خدافظی گفت حرف زیاده حالا

بچم دیگه در جریان نبود ک من تو فرجه امتحانامم

واسه همین مامانش ک زنگ زد برای بار سوم بیان مامانم گفت ایشالا جلسه بعد بهمن تشریف بیارید

مامانش گفت نپسندیدید دارید دکمون میکنید

مامانم گفت نه شما این مدت هرجا خواستید خواستگاری تشریف ببرید ولی این ماه فرشته درس داره

ماه دیگه تشریف بیارید

مامانش گفت:ما واسه فرشته 6ماهم بشه صبر میکنیم

ینی منو میگی خر کیف شدم:D

یاد مامان میلاد افتادم ک همیشه به مامانم میگفت خدا مارو خیلی دوس داشته ک فرشته و خانواده شمارو سر راهمون قرار داده

ولی خب انگار خدا خیلیم دوسشون نداشت :D :D :D

====================

محرم یکی به محمد زنگ زد گفت دوست من مدتیه به خواهره شما علاقمند شده

قرار بود بیاد محمدو ببینه ولی روش نشد

معلوم نیس کدوم خواهر مد نظرش بوده :D

=====================

حدود یک هفته پیش رفتم فیس بوک دیدم 2تا درخواست دوستی دارم از 2نفر با 2تا اسم متفاوت

ولی عکس پروفایلو کاورشون عکس پروفایلو کاوره من بود(اون گربهه)

از روی کنجکاوی اکسپت کردم

گفت پسره یکی از آشناهامونه ک 3باره ک منو دیده و علاقه خاصی بهم پیدا کرده

خیییلییییییییییییم مودب بود

خییییلییییییییییی

خلاصه نشونی داد فهمیدم کیه

ولی تعجب کرده بودم ک این اصن کی وقت کرد عاشق من بشه

نه سلامی نه علیکی

سرجم هر دفعش 1ساعت هم دیگه رو ندیدیم

القصه بچه نیتش خیر بود

اجازه گرفت واسه خواستگاری

گفت 3سال دیگه میتونم زندگیمو جمع کنم

ولی میخواد منو نشون کنه ک خیالش راحت بشه

من گفتم نظری نمیدم و حرف حرفه بابامه

آخه فرزند شهیده نخواستم دلشو بشکنم

فرداش زنگیدن

مامانم نبود

قم بود

2روز بعدش زنگیدن

مامانم گفت فرشته هنوز خواستگار قبلیشو جواب نکرده

ولی اصرار کردن ک بیان

مامانم اجازه داد

امروز مامانش زنگ زد گفت من دخترتونو میذارم روی سرم

من قبلنا حس کرده بودم مامانه این پسره چشمش منو گرفته

دفعه قبل که اومده بودن خونمون تو آشپزخونه نشسته بودیم زل زده بود تو چشمای من خفننننننن

گفت ماشالا چشمات مثل مامانته

فرزانه خانومم قدیما ی مداد تو چشماش میکشید میخواستی بشینی همینطوری نگاش کنی

خلاصه اینکه من شک کرده بودم از قبل

آخه مامان اون عاشق دل خسته ی قدیمم هم همینحوری نگام میکرد

اتفاقا هفته پیش عروس اون خواستگار قدیمیمو دیدم

یعنی زن داداششو ک دوست خودمه

گفت فرشته ولی من آخر نفهمیدم تو چرا زن فلانی نشدی

باور کن من تا حالا کسی رو ندیده بودم ک کسی رو انقدری ک اون تورو دوس داشت،دوست داشته باشه

هر دفغه مادر شوهرم میخواست براش بره خواستگاری، فلانی میگفت:من فرشته رو خیلی دوس دارم

جواب دادم:چون راست و دروغش برام مشخص نبود

یاد آنسه افتادم ک همیشه میگه فرشته امیر تورو خیلی دوس داره.ولی خب امیر مث داداشم برام عزیزه

خلاصه اینگه قراره فردا خانواده پسره با 2تا عمه هاش بیان

از اونجایی ک آشنا هستن و تعداد زیادم دارن میان میترسم منو بزنن زیر بغلشون و د برو ک رفتیم :دی

پسره ی مامانه شاسی بلنده خوشگله خوشتیپه جوانی داره ک من با این قیافه ضایعم شرمنده میشم اگ عروسش بشم :D

=============================

یکی از بچه های فوق دانشکده هست ک دوستام میگن تابلو دوست داره

همچین مهربون نگات میکنه

============================دقت کردم تا سرمو بلند میکنم رو به آسمون و بلند بلند با خنده میگم ولییییییی خدایاااااا،واقعا هیچکی منو دوس نداره هاااا،درای رحمت ب روم باز میشه و فرت فرت خواستگار میزنگه :دی

============================

باورم نمیشه شیدا مرده

اصلا باورم نمیشه

مخصوصا ک صدف میگه 2ساله ک مرده

باورم نمیشه...

===========================

این مسائل خیلی فکرمو مشغول کرده بود

نوشتم ک ذهنمو خالی کنم تا راحت بخوابم

فقط و فقط نوشتن آرومم میکنه

 

شب بخیر

.

.

.

.

 

پ.ن:اعلابافو با خاک یکسان خواهم نمود.just wait

 

پ.ن 2:من از زخم هایی ک خوردم پرم...

 

پ.ن 3:خدایا دنیا رو ثانیه ای بدون بابام نمیخوام.پس لطفا  مقرر کن نفر اولی ک قراره از این خانواده بمیره،من باشم

در غیر اینصورت دق مرگ میشم

 

 

تاريخ پنج شنبه 25 دی 1392برچسب:,سـاعت 23:44 نويسنده فرشته

صدامو داری؟؟؟ ب احترامت هیچوقت حتی من نمینداختم نگامو جایی
تاريخ پنج شنبه 21 آذر 1392برچسب:,سـاعت 21:32 نويسنده فرشته

توی رابطه هام گاهی سنگ می اندازم

تا عمقش برام مشخص بشه

تاريخ سه شنبه 12 آذر 1392برچسب:,سـاعت 16:9 نويسنده فرشته

ماه رمضون ساعت خوابم بهم ریخته بود

از کارآموزی ک برمیگشتم خوابم میبرد

بیدار ک میشدم خوابم نمیبرد تا 3 نصفه شب

تازه اونم ب زور و با استرس اینکه فردا 8 باید پاشم برم شرکت

القصه

شب قبل از عید فطر دیرتر از همیشه خوابم برد

چون عمه و عموقاسم!!!!و امید!!!!!!!!! و مینا و سارینا و عمو عباس و علی و زنعمو اومدن خونمون

علی بازم برامون شیرینی خریده بود

امد در گوشم گفت برات ناپلئونی خریدم قایم کردم نذاشتم بیارن ک همه بخورن :دی

تو آشپزخونه س

اصن روحم شاد شد

فقط این بچه میدونه من چ شیرینایی رو دوست دارم

خیر از جوونیش ببینه

مث محمده

مث همونم ساده س

خلاصه داشتم میگفتم ک دیر خوابم برد

 

هنوز چیزی از خوابمم نگذشته بود م بیدارم کردن برای نماز صبح

زود نمازمو خوندم و خوابیدم

هنوز چیزی از خواب ایندفعم نفهمیده بودم ک بیدارم کردن واسه نماز عید فطر!!!!

رفتیم نماز وقتی برگشتیم حتی حسش نبود صبحونه بخورم

جلدی پریدم تو رختخوابمو د بخواب

شاید 1 ساعتم نشده بود ک ایندفعه بابام اومد بیدارم کرد

باید میرفتیم کرج سر مزار محسن

بعدشم میرفتیم خونه عمه

در واقع کل فامیل قرار بود بیان اونجا

یعنی اون لحظه دوست داشتم زار بزنم

و زدم

وقتی ماشین حرکت کرد سرمو گذاشتم رو صندلی جلویی و واسه خودم زار زدم

از سر درد داشتم دیوونه میشدم

بقیه هم خوشحال و شاد بودن ک من خوابیدم و تا اونجا سرحال میشم

رسیدیم

برای قبرش سنگ گذاشته بودن

دیگه جون بعض کردن نداشتم

نشستم ی جاییو براش فاتحه خوندم

ما ک  داشتیم میرفتیم عمو و عمه و امید و مینا و سارینا و عمو قاسم اومدن

========================

اونجا ک رسیدیم بقیه هم بودن

حتی عمه ها و عمو های محسن با بچه هاشون

بعد ناهار دیگه داشتم میمردم

با مهسا پاشدیم رفتیم تو اتاق بخوابیم

فهیمه و مژگانم اومدن

آقایونم رفتن پایین خوابیدن

شاید 1 ساعتی(حالا کمتر یا بیشتر)خوابیدم

یعنی انگار دوباره زنده شدم :دی

برگشتیم خونه

ی سر رفتم فیس بوک

تا اومدم کپه مرگمو بذارم

بابام گفت پاشو شام دعوتیم خونه عموت

ک نرفتم و خوابیدم

آخه مطمئن بودم ابن مهمونیا ادامه خواهد داشت

پس حسرت هیچ چیزیو نخوردم

=======================

پیش بینی هام درست از آب در اومد و عمه ها و عمو اینا شب شام دعوت داشتن خونه ما

البته قبل از اون خالم و مامان بزرگم اومدن خونمون

شب عمو اینا رفتن و مرجان موند

عمه ها هم همه موندن

ی 2,3 شبی افتخار میزبانیشونو داشتیم

=======================

رفتیم پارک ارم

چ فااااااااازی داد!!!!

اول ترن سوار شدیم

من و مرجان عقب نشستیم

علی و محمد جلو نشستن

اینقدر بازیای جدید و باحال اومده ک ترن بیچاره صفش خلوت بود

ب خفت و خواری افتاده بود :دی

طبق معمول ک سوار شدیم تا خرکت کرد ک آروم بره ب سمت بالا من شروع کردم ب غلط کردن

بعد اون ی بازی دیگه سوار شدیم

همون ک گرده و دور تا دورش مردم مسشینن و پاهاشونم آویزونه

سر اون ک دیگه اشهدمو خوندم

هر لحظه منتظر بودم با صورت بیافتم کف زمین و کتلت بشم

آخرین بازی ی ترن جدید بود ک در حینی ک به سرعت بالا و پایین میرفت همزما دور خودشم میچرخید

قبل این ک سوار بشیم داشتیم با فرانک و فهیمه و مرجان بستنی میخوردیم و ای بازیو از پایین تماشا میکردیم

پیشنهادشو ک دادم همه گفتن این ترس نداره

اینو بازی نکنیم

ولی در آخر همه دریافتن ک از همه مخوف تر همین بازیه بود

بعله !

شب خوبی بود

فقط 2تاناراحتی داشتم

اولی دعوای عمه با مژگان بود

دومی بی منطق بودن مرجان و ناراحت شدنش از حرف حسابه من و فرانک ک خوبیشو میخواستیم

. میخوایم

ولی کو گوش شنوا...

خدا کنه بفهمه

من ک بهش گفتم

فرانکم گفت

دیگه خودش میدونه

ولی عجیبه برام ک دونسته داره این اشتباهو انجام میده

خیلی از نوشتنم مونده هنوز

ولی دیگه خسته شدم

بقیه ش باشه واسه فردا

========================

ب قول شاعر ک میگه:

دیگه برو واسه همیشه ک قیدتو زدم

                   خب منم دیگه عین تو بدم

                            دوروغ میگفتی دوسم داشتی

                                    منم تصمیم گرفتم دل ب تو ندم

بعله :دی

 

 

 

 

 

 

تاريخ شنبه 2 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 16:45 نويسنده فرشته

همه بلا استثنا از این پسره خوششون اومده

خوشتیپه

ولی خوشگل نیست

بدک نیست

2بار تا حالا بعد اون روز خواستگاری زنگ زدن

قرار شد بعد عید و بعد تعطیلیا دوباره بیان

یعنی همه شادن ک من دارم مزدوج میشمااااا

ی سوالی ک مطرح میشه اینه

مگ من جای کسی رو تنگ کرده بودم :دی

والااااااااا

مامان پسره میگفت:من از معصومیت چهره شما خوشم اومده

فک کن

من و معصومیت

خدا بهشون رحم کنه :D

 ======================

فعلا ب مامانم گفتم بذاره بقیه خواستگارامم بیان

ببینم کی بیشتر دوسم داره  :دی

یعنی انسان متوهمیماااااااا

خودشیفتم:دی

تاريخ چهار شنبه 16 مرداد 1392برچسب:,سـاعت 22:8 نويسنده فرشته

ی خاطر خواهم نداریم تو دلش واسه خواستنمون ولوله باشه

والااااااااا....:دی

تاريخ چهار شنبه 9 مرداد 1392برچسب:,سـاعت 19:27 نويسنده فرشته

دیروز از شرکت ک برگشتم

زنگ زدم کسی خونه نبود

زنگ بالا رو زدم و رفتم بالا

سپهر تا منو دید بدو بدو اومد دم در ک ببرمش ددر

من رفتم تو و درو بستم

اومد دست منو گرفت محکم کشید برد سمت در

خسته بودم

هی اومد و رفت و ب بیرون اشاره کرد

وقتی داشتم می اومدم بیرون

تو بقل سارا خودشو کشید سمت من و شروع کرد از اون غرغرای معروفشو سر دادن

دیگه دلم ضعف رفت براش

بغلش کردم بردمش دم پنجره

خسته شدم

اومدم ببندم پنجره رو

گرفت بازش کرد

عزییییییییزم

بچم دلش گرفته بود

آوردمش پایین

پای لپ تاپ بودم

اومد خم شد کپس لوکو زد

بعد ذوق زده نیششو باز کرد منو نگاه کرد

مامانمو کار داشتم

بلند داد زدم ماااااماااااان

سپهر ترسید

منگل پرید تو بغلم

هیچ روزی ب اندازه دیروز دوست نداشتم لهش کنم:دی

===========================

دیروز مامانم گفت:زن همین پسره شو

تا من و بابات زنده ایم شوهر کن

یهو میبینی ...

بخدا اون لحظه میخواستم سرمو بکوبم ب دیوار

=========================

ن مثل اینکه جدیه

میخوان شوهرم بدن

چرا اینا ک مخالف ازدواج من بودن اینقدر مشتاق شدن؟؟؟

ای بابا

توکل ب خدا

=======================

شب قدر امسال با  سالای دیگه ی فرق کوچیک داشت

وقتی روضه خوان داشت ضربت خوردن حضرت علی و حال بدش  مریضی و ضعفشو میگفت

و ناراحتی حضرت زینبو

عمیقا درک میکردم حال حضرت زینبو

استرسشونو

دل شکستگیشونو

هرچند

اوضاع اونا خیلی سختتر بود

اصن قابل قیاس نیست

فقط اینکه

دیدن ضعیف شدن پدرت

قهرمان تمام دوران عمرت

بگی نگی مثل جون کندنه برات

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ یک شنبه 6 مرداد 1392برچسب:,سـاعت 15:33 نويسنده فرشته

داشتم دستشویی رو میشستم

یعنی داشتم میمردم از بس عق زدم

خدا هیچ مظلومی رو دچار توالت شوری نکنه

===========================

دیروز داشتم تو اتاق تلفنی با دوستم میحرفیدم

آخه بچم ب خواستگارش ج +داده بود من کلی ذوق داشتم

یهو در اتاق باز شد دیدم مژگان اومد تو اتاق

ماچ و بوسه و سلام و احوالپرسی و ...بعد رفت از اتاق بیرون

ی 10 مین بعد همونطور ک داشتم با دوستم میحرفیدم مجددا در باز شد و...

ایندفعه کسی نبود جز مرجان

بچه گوشی خریده بود ذوق داشت ب من نشون بده

و اینگونه شد ک  آخرشم نشد من 2 کلوم با دوستم با خیال آسوده بحرفم

و رفتیم در کانون گرم فامیل...

===========================

شب قراره خواستگارا بیان

ساعت 10 شب

من موندم زودتر میومدن اتفاق خاصی میافتاد عایا؟؟؟

حالا نمیشد قبل اذان می اومدن؟

اون خواستگار قبلیه ک دهن خشک اومد و دهن خشک رفت آدم نبود؟؟؟

تازه من موندم چ فازیه اینا دارن خانوادگی میان

یعنی باباشونم هست

اصولا وقتی کار قراره تموم بشه با پدر میان

خب حتما اینا رسمشون فرق میکنه

چی بگم والا...

=========================

موندم چرا ادامه مطلبام پاک شده

=========================

خدا جون دیدن درد کشیدن بابا و مامان آزارم میده

ی کم بهم صبر عطا کن

شفاشونم ک دست خودته

پس خواهشا زودتر این پروسه بیماری رو تموم کن

مچکرم از توجهت

 

 

تاريخ چهار شنبه 2 مرداد 1392برچسب:,سـاعت 18:42 نويسنده فرشته

بابا از بیمارستان برگشت

دلم نمیخواد از روزای بیمارستان و قبل از اون

یعنی تو خونه بودن و مریض بودنش چیزی بگم

 واقعا ترسیده بودم

خدایا شکرت

صدامو شنیدی

========================

سحر و آسیه و افسانه اومدن خونمون

با بچه هاشون

شبش تو fbسحر بهم reguest داد

و اینگونه شد ک من به فامیلای بابام پیوندیدم

=======================

عموم اینا اومدن خونه ک بابامو ببینن

بابام نبود

رفته بود دیالیز

ب اصرار مرجان من و اونو علی و زن عمو و مامان رفتیم پارک پرواز

آقا محمود و سارا و بچه هاش و...هم بودن

شهربازیش برای بچه های خیلی کوچیک بود

ولی ما ماشین برقی و کشتی سوار شدیم

هیجانش برام لازم بود

حسابی سر ذوق اومدم

======================

پسره بچه قلهک بود

خودش دولت خونه داشت

دسته گلی ک آورده بود قشنگ بود

قد بلند و خوشتیپ بود

صدای خوبی هم داشت

تا اومد تو اتاق خیلی خودمونی بحثو از عکس خودمو خواهرم شروع کرد

از راحتیش خوشم نیومد

وقتی رفتن به مامان گفتم

ردش کن

فرداش ی خواستگاره دیگه زنگ زد

مرجان چ ذوقی داشت

فک کرده بود حالا دختر عموش خیلی محبوبه حتما

====================

از شنبه رفتم کار آموزی

ی فایده ش این بود ک فهمیدم خیلی زود کار میاد دستم

تو بخش درمان رئیسش ازم خیلی راضی بود

ی آفایی هم بود به اسم احمدی

زونکناشو براش ردیف کردم

وقتی رفتم بخش عمر اومد اونجا گفت همکار ما رو بردید؟؟؟

دوسش دارم

مثل دایی محسنم ساده و مهربونه

اونجا اغلب کسی روزه نبود

آدم دلش میگرفت

متینا بخش اتومبیله

================

خدایا مامان بابامو برام سالم نگهدار

مچکرم از توجهت

================

 

 

تاريخ پنج شنبه 27 تير 1392برچسب:,سـاعت 18:5 نويسنده فرشته

از بار گنه شد تن مسکینم پست / یارب! چه شود اگر مرا گیری دست؟

گر در عملم آنچه تورا شاید نیست / اندر کرمت آنچه مرا باید هست
تاريخ دو شنبه 17 تير 1392برچسب:,سـاعت 15:51 نويسنده فرشته

رفتیم کرج عمه اینا رو از عزا درآوردیم

ما دیر رسیدیم

ولی فرانک میگفت:

وقتی موهای عمه رو رنگ میکردن گریه میکرده{#emotions_dlg.cry}

============================

محمد حسین هری پاتر آورد ببینیم

قسمت آخرش بود

بارها دیده بودما

ولی بازم از هیجان تپش قلب گرفتم:D

===========================

فرداش همه اومدن خونه ما مهمونی

بعد شام

زنگ در خونه رو زدن

مرجان رفت درو باز کنه

من بدو بدو رفتم هلش دادم آیفونو جواب دادم

بعد دویدم دم در

دیدم علی دم دره

گفتم پس کی بود زنگ زد

مرجانم اومد

یهو دیدم مجیدم دوید اومد

یارو بنده خدا کپ کرده بود

گفت شما ماشین خواسته بودید؟

گفتم نه

مجید فک کرده بود چیشده حالا ک ما دویدیم

رفتیم تو

فرشاد میگه:خب ی زنجیر ببند دم در نگهبانی بده{#emotions_dlg.laughing}

چ وضعشه...

=============================

مامان گفت آشغالا رو ببر بیرون

رفتم دیدم همه دم درن

فرشاد 2afmگذاشته بود

گفتم:هنوز دوست دختر این بنده خدا(2afm)برنگشته؟؟؟

فرشاد گفت:کی فکر میکرد تو بزرگ بشی اینجوری بشی؟

من:چجوری؟

فرشاد:فکاهی

قبلا ی دختر بچه جدی بودی

سوال من از شما اینه:یعنی الان فرشاد فحش داد ب من عایا؟؟؟؟

=========================

فرداش خونه عمو بودیم

سر نماز علی اومده بود میگفت پسر عموتم دعا کن(بچم قصد ازدواج داره)

سر نماز خندم گرفته بود

========================

دفعه قبل با مرجان عکس گرفته بودیم

حلا هر دفعه منو میبینه میگه گوشیتو بده عکسامونو ببینم

در واقع من فک میکردم فقط خودم دچار خودشیفتگی ام...

نگو ارثیه...

=======================

شبش رفتیم خونه عمو غلام

موقع افطار علی اومده بود لقمه میگرفت میداد بهم

فک میکنید چرا؟؟؟

التماس دعا داشت

دعا کنم زن بگیره

شما مورد خوب سراغ ندارید عایا؟؟؟

=======================

مجددا شب همه خونه ما بودن

آخرشم یادم رفت ب مرجان نوشمک بدم

بچم دلش میخواست:دی

======================

کلی با طاهره خاطراته خنده دار تعریف کردیم

جیگرمون صفا اومد

=====================

دیشبم همه خونه خاله فرزانه دعوت داشتیم

من نرفتم

خدایی دیگه جون مهمونی نداشتم

دوست داشتم برم حمیدو ببینم

خدا کنه خوب بشه

واقعا حیفه

چند وقت پیشم عمل کرده بود من ب دلیل امتحانات فرصت نکردم برم عیادت

مزگان میگفت شبیه محسنه

البته دور از جونش...

 =======================

 برام الویه فرستاده بودن

فهیمه گفت حمید کشیده و رضا برات ترئیین کرده

یعنی همچین فرد محبوبیم من:دی

گویا میپرسیدن حاج خانم کجاست

عایا لقب جدیدم بهم میاد دوستان؟؟؟

=======================

دیشبم رفتیم امامزاده داوود

فرانک دنبال توپ میگشت واسه داکی(سگش):دی

=====================

داشتم عکس میگرفتم فرشاد گفت از من ی عکس قشنگ بگیر

چندتا گرفتم همش میگفت بد افتادم

داشتم در حین حرکت از همه عکس میانداختم

مامانم دستشو آورد بالا

یهو فرشاد گفت:دست زندایی اومد جلو من

من شانس ندارم:-(

آی قیافش جالب شده بود وقتی غر میزد

اصن ندیده بودم پسر اینقدر رو عکس حساس باشه

=========================

فهیمه ی عروسک خریده بود

فرانک مصمم بود لباسشو در بیاره تا جنسیتش مشخص بشه ک نشد

هممون در هاله ای از ابهام فرو رفتیم

========================

امروزم ک همه رفتن

مجددا ما موندیم و خودمون

 

 

 

تاريخ دو شنبه 17 تير 1392برچسب:,سـاعت 14:23 نويسنده فرشته

خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...
تاريخ دو شنبه 17 تير 1392برچسب:,سـاعت 14:17 نويسنده فرشته

آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید ، شیطان دچار درد شدید در سر میشود ... و باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند و با خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود... و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود؟؟؟؟ و آیا شما می دانید هنگامی که می خواهید این پیام را به دیگران ارسال کنید ، شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند؟؟؟؟ فریب شیطان را نخور!!!!! شما این حق را دارید که این پست را کپی کرده و در وب هایتان بگذارید...........
تاريخ دو شنبه 17 تير 1392برچسب:,سـاعت 14:8 نويسنده فرشته

7 روز پیش

یعنی روزی ک قرار بود برای چهلم محسن بریم کرج

صبح زود زنگ زدن خبر دادن ک

خانم آزادگان فوت کرده

چ سال مزخرفیه امسال!!!

==============================

اتفاق ک خیلی افتاده

خیلی جاها رفتم

ولی تو فاز ثبت خاطراتم نیستم

فقط این ک

روزای شلوغی داشتم ک پر بود از حضور ادم ها

==============================

الان عمه جواهرم اینجاست

شب خانواده عمه معصومه و مجید و خانواده عمو عباسم میان اینجا

==============================

این مدت ی روز ب اصرار مرجان رفتم خونه عمو اینا

از شب رفتم تا فردا عصرش

علی(پسر عموم)کد بانویی شده

واسه ناهار خودش غذا درست کرد

کرم کاراملم درست کرد

دست پختش بسیار خوب بود

کاش محمدم یاد بگیره ازش

بلکه ی فایده ای ب ما برسونه

=============================

چهلم محسن شبش جوانهای جمع دور هم بودیم

فهیمه و فرانک و فرشاد و طاهره ودختر عمه گرام

من داشتم خاطرات خواستگارامو تعریف میکردم

اینا قهقه میزدن

اصن من موندم این چ بخت و اقبالی که من  دارم ک زندگیم اینقدر واسه بقیه مثل جکه

خدا کنه محسن ببخشه منو

من خواستم اعصابا بیان سر جاشون

ی جاش فرشاد از من پرسید:

فکر میکنی کی بتونی ب کسی علاقمند بشی

من خندم گرفت

صادقانه گفتم:من از وقتی ک یادم میاد همه رو دوست داشتم

بچه کپ کرد

فک کرد من الان کلاس میذارم ی حرف فضایی میزنم

مثلا میگم:هر وقت کسی بتونه قفل قلبمو باز کنه

از این چرت و پرتا ک بقیه میگن

================================

پارسا و سپهر 2 تیر 1سالشون شد کصافطااااااااااا!!!

کلا خیلی میدوستمشون...

================================

کلا مدتیه ک یا عموم اینا اینجان یا ما اونجاییم

آخه خونشون بما نزدیک شده

نزدیکای نیمه شعبان اومدن خونمون

علی ی شیرینیایی خریده بود ک شبیه بستنی قیفی بود

خیییییییییییییلی خوشمزه بود

اصن خوردم جیگرم رفت فضا

روز نیمه شعبانم زن عمو و مرجان اومدن

با سارا و صبرا و مرجان و عفاف و مریم رفتیم پارک

سپهر و پارسا ی ذوقی میکردن وقتی سرسره سوار میشدن!!!!

=================================

عمه هنوزم غصه میخوره

اسم محسن ک میاد چشماش پر اشک میشه

میگه محسن گوشه ی جگرم بود عمه

=================================

محمد حسین هنوز مثل همون موقع هاشه

فقط قد کشیده

=================================

ی روزم با متینا و اس بی و عرفانه و مائده ناهار رفتیم بیرون ک بعدش فقط من و متینا رفتیم سینما

=================================

از1 شنبه میرم کارآموزی

با متینا ی جا افتادیم

================================

قراره هفته دیگه با خانواده عموم و خانواده همسایه بالاییا و عموی همسایه بالاییا دست جمعی بریم سینما

===============================

بابا رفت آزمایش داد

این هفته بستری میشه

باید آماده بشه برای پیوند

خدا کنه بدنش پس نزنه...

==============================

گفتن امیرعلی بیمارستانه

یعنی سکته کردمااااا...

خداروشکر خوبه الان

فقط در اطلاع رسانی ب طرز وحشتناکی اغراق شده بود

=============================

مریم داره میاد ایران

میرم میبینمش

شاید زینبم بعد ماه رمضون بیاد تهران

دلم ی دور همی با دوستامو میخواد

============================

هر 4 تا خبر مرگ رو صبح زود دادن

نمیدونید چقدر شوکه کننده س

 

 

 

 

تاريخ پنج شنبه 13 تير 1392برچسب:,سـاعت 13:41 نويسنده فرشته

ترسم که شعر سنگ مزارم این شود :

 

او جمال یوسف زهرا را ندید و رفت

تاريخ چهار شنبه 12 تير 1392برچسب:,سـاعت 16:21 نويسنده فرشته

 

به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم .

 

من نبودم و تو بودی ،

 

 

بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،

 

 

حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،

 

 

هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی .

 

 

ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،

 

 

ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،

 

 

اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد .

 

 

دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،

 

 

که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،

 

 

خاک پایت هستم تا هست و نیست هست .

 

 

 

 

" به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم "

 

 

 

 

 

 

تاريخ چهار شنبه 12 تير 1392برچسب:,سـاعت 16:17 نويسنده فرشته


 یک زن برای شما میتواند ...


 یک دوست صمیمی


 یک همسر خوب


 بدترین دشمن


 یا همسایه ی جهنمی باشد


 همه چیز به نحوه رفتار شما با او بستگی دارد !!!



تاريخ سه شنبه 28 خرداد 1392برچسب:,سـاعت 21:56 نويسنده فرشته

 فکرش رو بکن !



یک روز به خود می آیی و می بینی ...



نه من هستم ، نه این جملات .

تاريخ سه شنبه 28 خرداد 1392برچسب:,سـاعت 21:50 نويسنده فرشته


‏‏‎ "‏واسا دنیا من میخوام پیاده شم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
- همینجا...؟
+ بله لطفا! چند میشه؟
- کجا سوار شدی؟
+ دهه هفتاد بود!
- برو داداش... صلوات بفرست، ما از شما پول نمیگیریم‏"

تاريخ پنج شنبه 23 خرداد 1392برچسب:,سـاعت 12:34 نويسنده فرشته

چشمهایت حکایتی دارند

که زهیر و حبیب می دانند

شاعران حس ِ ناب شعرت را

اثر عطر سیب می دانند

 

حضرت عشق،ای مسیح وهب

من مسلمان ِ معجزات توأم

به صلیبم بکش،بسوزانم

خضر میخانه ی فرات توأم

 

از نگاهت بهشتیان سیراب

احتیاجی به سلسبیل که نیست

از لبانت شراب می ریزد

مستی عون بی دلیل که نیست

 

خون عابس به گردن ِ زلفت

ذکر«حُب الحسین» گویا بود

دلفریبی ِ زلف افشانت

هنر شانه های زهرا بود


چقدر کشته مرده داری تو

وحدت عشق و عقل لازم شد

موی آشفته ی شما این بار

قاتل جان حُر و مُسلم شد


صوت داوودی تو باعث شد

پیکری غرق خون به رقص آمد

همه دیدند یک غلام سیاه

زیر تیغ جنون به رقص آمد


 

هو نکش ،آسمان تنش لرزید

 و اذا زلزلت ... قمر خندید

 

مرگ در راه تو چه شیرین است

 

لب قاسم به نیشکر خندید


خنده هایت بُریر می سازد

خنده ات را ز ما دریغ نکن

یوسفی؛ ما ندیده می دانیم

امتحان ترتج و تیغ نکن



تاريخ چهار شنبه 22 خرداد 1392برچسب:,سـاعت 13:18 نويسنده فرشته


به درختان جنگل گفتم چراشمابا این عظمت از تکه آهنی به نام تبر میرنجید؟

گفتند رنج ماازتبر نیست،از دسته آن است که از جنس ماست...

 

 

 

تاريخ چهار شنبه 22 خرداد 1392برچسب:,سـاعت 13:7 نويسنده فرشته

دیروز بزرگی می گفت:

هر وقت احساس کردی ناخودآگاه دلت گرفت، بدان جایی کسی دردی دارد.

هــــــــــــــــــــــی این روزها چقدر دلم می گیرد...!!

 

 

پ.ن:بمیرم واسه دل عمم

تاريخ سه شنبه 14 خرداد 1392برچسب:,سـاعت 15:59 نويسنده فرشته


تازگـــی ها از خوابــــــــ که بیــدار می شــــوم


تازه
کابـــوس هایــم آغـــاز میشـــود

تاريخ سه شنبه 14 خرداد 1392برچسب:,سـاعت 15:57 نويسنده فرشته

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.

جواب داد:....


اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10....

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.

تاريخ سه شنبه 14 خرداد 1392برچسب:,سـاعت 15:49 نويسنده فرشته
яima